دیده و دل

        سرما و شکلات

 

شکلات تلخ ، یک لیوان چای داغ ، من پشت شیشه های پنجره پنهان شده ام برای رهایی از سرمای آن سوی شیشه ها، در اینجا دیوارها و شیشه ها یی هست که مرا از آنچه ناخوشایندست محفوظ نگه میدارد،

و در این ثانیه سوزی که بر پوست تنم بنشیند  ناخوشایند خوانده میشود. اما من این سرما را دوست دارم، دوست دارم که با آن سوز و سرما دست و پنجه نرم کنم. به سختی راه بروم ، از سرما بلرزم و برای گرم شدن بدوم و یک آن دردل احساس کنم که گرمِ گرمم ....

و این احساس همه چیز من است ، همه ی واقعیت زندگی ام .

که با یک احساس زنده ام و به شوق آن تا این لحظه طعم بودن را مزه مزه کرده ام  و آموخته ام که به یک احساس زنده بودن چه خوش ست حتی اگر تلخی این شکلات در دهانم شیرین گردد اما من به آن بی توجهم و به سرمای بیرون می اندیشم که اکنون کسی از سرما به خود میلرزد....

 

 نوشته شده در  سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        بودن و ...

 

بودن،زیستن،گذراندن....

اینها چیزهاییست که در زندگی ما را مشغول به خود می کنند

من برای اثبات وجودم زندگی میکنم ، با زندگی کردن عمر می گذرانم،انقدر زندگی را جدی می گیرم که فراموش می کنم بودنم برای چه بود ،انقدر سرگرم حواشی زندگی می شوم که حتی وقتی برای فکر کردن به حقایق نمی گذارم.

اما ایا هنوز وجودم برای خودم اثبات شده؟

چیستم من؟

من ، ماه ، ستاره ....

به کجا خواهیم رفت؟

ایا زندگی افسانه است؟

تا کجا ادامه دارد؟

به کجا می رود اخر؟

من هنوز زندگی را درک نکرده ام پس چگونه مرگ را درک کنم؟

اصلا" آیا براستی فقط یک خدا وجود دارد؟

پس این همه دوگانگی برای چیست؟

مرا چه می نامی؟

من فقط به دنبال حقیقتم....

همین.

 

از آمدن و رفتن ما سودی کو                 وز تار امید عمر ما پودی کو

چندین سر و پای نازنینان جهان           می سوزد و خاک می شود دودی کو

                                                                                        (خیٌام)

 

 

 نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/٥/٤ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        روح و تن منجمد

 

زندگی من قصه ی تن بی برگ درختی شب زده و فسرده ی پاییز است.

تن یخ زده ام را به سختی درین سرمای کبود افراشته نگه داشته ام،

دستانم لمس و کرخ شده، توان نوشتن هم دیگر ندارم

افکارم منجمد شده

هیچ چیز را حس نمی کنم،

نه حس گریه دارم نه حس خنده....

آسمان که روزگاری برایم جلوه گاه ایثار بود،حالا زیبایی اش را از دست داده

چشم از آسمان گرفته ام

دیگر در شبانه هایم با ماه معاشقه ندارم

صدای سکوتم معمول تر از هر صدایی با گوشهایم اخت شده

اتاقم دیگر برایم نه فضای آرامش است نه دلتنگی

روح و تن بی حس....

 

                   **************************

 

پ.ن: من و تو اگه بخوایم می تونیم حتی آسمون ابری رو آفتابی ببینیم.

 

 

                  **************************

 

پ.ن:از حضور همه ی دوستان پوزش می طلبم اگه با خوندن نوشته هام افسرده می شین.جمله ی آخرم واسه این نوشتم که بدونین اونقدرام دلمرده نیستم...

 

دوستتون دارم

همیشه سبز و آفتابی باشید.

 

 نوشته شده در  سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٢ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط سپیده

نظرات ()

         

 

کوهنوردی بودم راهی به سوی ارزوها....

بلند پرواز نبودم

اما نمی دانم چه شد که در دره تباه گشتم،

حال می پرسم از خود....گناهم چه بود؟

پای احساسم را نبستم، روح سرکشم عقلم را تسخیر کرد.

اما اکنون این چیست که در درونم به جنبش افتاده؟

ایا این جای پای عقل نیست که در لحظه هایم پا می گذارد؟

اما ای عقل تا کنون کجا بودی؟

کجا بودی تا دست و پای احساس سرکشم را ببندی؟

حالا که کوه اواری برسرم و در دره به سر می برم امدی که چه؟

امدی چه کسی را محاکمه کنی؟

بازهم گناهکار منم؟

 

 نوشته شده در  سه‌شنبه ۱۳۸۸/۳/۱٩ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        از خنده تا گریه

   

یه جوری نگام می کنی! تو دلت میگی چقدر می خنده،حتما خیلی خوشه

من در جواب یه جوری نگاهت میکنم که از نگاهم بخونی

 که اگه همین الان بخوام یاد خودم و دغدغه های زندگیم بیفتم

می تونم بی هیچ تعللی ساعتها های های گریه کنم.....

 

 

 نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۳/۱٦ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        رویا

 

پرنده تا دوردستها پرواز کرد....

آنقدر رفت و رفت که از نظرها پنهان شد،

چنان که گویی هرگز درین دنیا نبوده....

که می داند که تا کجاها خواهد رفت....

آیا آنجا آشیانه ای خواهد داشت؟....آیا آنجا به حقیقت خواهد رسید؟

آن پرنده که بود؟ چه بود؟ که می دانست؟

آن پرنده خیال من بود که در آسمان آرزوهایش پرواز می کرد، مقصدش رویا بود،

اما رویایی که هرگز به آن نرسید....

اما چه دور رفت....کاش نمیگذاشتم  تا این حد پر بگیرد رویای خامم....

 

 

 نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٩ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        خواب ابدی....

 

می هراسم از بیداری....

نمی خواهم بیدار شوم،نمی خواهم مجبور به باور تلخیها شوم....

نمی خواهم دوباره روزی آغاز شود و من را با سختیها عجین کند....

نمی خواهم دوباره حس کنم که همه چیز و همه کس حقیقت دارند....

آفتاب و روشنایی را نمی خواهم،

می خواهم مست شب باشم، هوشیاری را نمی خواهم....

می خواهم در رویاهایم سیر کنم،می خواهم در دریای شب غرق شوم....

می خواهم این شب سیاه مرا در خود محو کند و به فراموشی بسپارد....

می خواهم خواب باشم....یک خواب ابدی....

 

 نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٧ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        infinity LOVE

دوباره تو در کنار جوی خشکیده ی دل ایستاده ای و از برای بودن ترانه می خوانی...

به وقت سکوت صدای نفسهایت زمزمه بخش لحظه هایم است، و آن گاه که به چشمانم زل می زنی وجودم بی حس وصدایی نمی شنوم.

گوش می سپارم،گوش می سپارم به لحظه هایی که چون صاعقه می گذرند ، با هم بودن ها را به یاد می سپارند و دیگر نمی آیند.

به یاد می آورم روزی را که آرام آرام در خانه ی حقیر دلم وسعت وجودت را گستراندی

و جوی خشکیده اش را که همچون کویر بی آب و علف بود به صحرایی پر از شقایقهای وحشی مبدل کردی.

 

 

Present to my infinity love

 نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٤ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        عشق

 

گفتی عاشقم باش......... هیچ نگفتم

گفتی عاشقت هستم......... هیچ نگفتم

گفتی عاشقت می مانم..........هیچ نگفتم

گفتی بی عشق نمی مانم..........هیچ نگفتم

گفتی عشق را می ستایم...........هیچ نگفتم

گفتی از سردی عشق ملولم..........اما بازهیچ نگفتم

گفتی ازاینجا می روم...

به چشمانت خیره شدم............گفتم عاشقت هستم...

گفتی اکنون دگر عشقی نیست...

  

 

 

Come to me baby

Don’t keep me waiting

Another night without U here and I go crazy…..

 

 

 نوشته شده در  شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        من از تنهایی می ترسم...

عبور سرد بی بدرقه،در دلم صدای تنهایی می شنوم...گاه گاه به پشت سرم نگاهی می اندازم ودوباره به راه خود ادامه می دهم.کوچه سرد است،به قدم های خود خیره می شوم اما چیزی جز سردی از آن احساس نمی شود...ثانیه ها را در ذهن خود زمزمه می کنم،هرازگاهی چشمانم را به آسمان می دوزم اما آبی آسمان را نمی یابم ،تکه های سیاه ابر را می بینم که همچون مرغان وحشی به این ور و آن ور می روند،اما انگار بی هدف می روند همچو من...

هوا رو به تاریکی می رود ،صدای غرش ابرها...و ناگهان بغض آسمان می ترکد وبارش باران را از سر می گیرد،نگاه بی تفاوتی به عابران می اندازم که با هیاهوی تمام به دنبال جایی برای رهایی از خیس شدن می گردند و من بی اعتنا به خیس شدن به راهم ادامه می دهم،بعد از لحظاتی همه جا خلوت می شود و احساس تنهایی را در دلم بیشتر می پروراند.

سکوت سردی همه جا را فرا گرفته،پاهایم احساس خستگی می کنند،گوشه ای از خیابان روی سکویی می نشینم ولحظاتی در همان حال سپری می شود و بی آنکه بخواهم ناگهان بغضم می ترکد واشک از چشمانم سرازیر می شود...اما دلم نمی خواهد گریه کنم،به هر حال خودم را آرام می کنم و دوباره به راه خود ادامه می دهم،لحظه ای آنقدر همه جا تاریک می شود که یکهو ترسی از درون مرا به خود می آورد و دوباره به یاد خلوت غم و زندان سکوتم می افتم که تنها پناه گاهم است.

به خانه که رسیدم نگاهی به لباسهایم انداختم که به شدت خیس شدند...آنها را عوض می کنم ولیوانی چای برای خود می ریزم ،کتابی بر میدارم و مشغول خواندن می شوم،سکوتی نیست...سکوتم با موسیقی باران پر می شود...

افسوس که همه ی عمر را در فرار از تنهایی گذراندم و...اکنون در تنهایی غوطه ورم.

 

 

I fear of loneliness

 نوشته شده در  جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٧ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        معنی صلح

یه روز مرد خردمندی جایزه ای پیشنهاد میکنه برای هنرمندی که بتونه بهترین تصویر از صلح رو نقاشی کنه،عده ی زیادی این طرح رو کشیدن و مرد به همه ی تصاویر نگاه کرد و دو تا از اونا نظرش رو به خودشون جلب کردن ولی او مجبور بود یکی از تصاویر رو انتخاب کنه.

عکس اول تصویری از یک دریاچه ی ساکت و آرام بود،دریاچه آینه ی کاملی بود برای کوههای آرامش بخش اطرافش،بالای دریاچه آسمون آبی پر از ابرای سفید پر مانند دیده میشد.هر کسی این تصویر  رو تماشا کرد به این نتیجه رسید که این عکس تصویرکاملی از صلح وآرامشه.

عکس بعدی هم کوههایی داشت،اما کوهها برهنه بودن وخشن به نظر میرسیدن،آسمونش گرفته وبارون سنگینی هم می بارید،از دامنه ی کوه آب به شکل کف سرازیرمیشد واینها هیچ آرامشی به همراه نداشتن.وقتی مرد خردمند دقیقتر به تصویر نگاه کرد،بین آب جاری بوته ی نازکی دید که از وسط شکاف صخره رشد کرده و روی بوته پرنده ای آشیانه ساخته و وسط ازدحام اون آب که با خشونت تمام سرازیر می شد روی آشیانه ی خودش نشسته بود.

یه آرامش کامل

مرد خردمند تصویر دوم رو انتخاب کرد و در جواب توضیح داد"معنی صلح این نیست که در مکانی به دور از سروصدا ومشکل ودردسر زندگی کنی،صلح یعنی وسط همه ی اون مشکلات باشی و از ته دل احساس آرامش داشته باشی" این معنی واقعی آرامشه...

 نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        یه قصه ی غم انگیز

سحر دختری گوشه گیروکم حرف بودوجز با چندتا از صمیمی ترین دوستاش با کسی ارتباط برقرار نمی کرد،انقدرساکت بود که فکرمی کردی حرف زدن بلد نیست یا شاید خجالتیه اما هیچ کدوم اینا نبود تنها موقعی که متوجه می شدی واقعا" یه چیزایی سرش میشه تو کلاس بود...

اون دختر زرنگی بودو هرگز طاقت گرفتن نمره ی زیر بیست رو نداشت وبرای نمره ی نوزده میزد زیر گریه و این برای همه عجیب و جالب بود...

سحر با مادرش زندگی میکرد،اون یه خواهروبرادربزرگترازخودش هم داشت اما اونا مستقل زندگی می کردن،پدرسحر بااینکه وضع مالی خوبی داشت اما از اونجایی که آدم سنگدلی بود خرج خانوادش رونمیداد،اون یه مغازه داشت و همیشه همونجا بود حتی شبا هم خونه نمی رفت وهمونجا می خوابید.

مادر سحر آدم آرومی بودوبه خاطر آبروش هیچوقت حرف طلاق رو نمی زد،اون فکر میکرد که این سرنوشت رو خدا براش رقم زده وبد یاخوب باید باهاش کنار بیاد وتا آخرعمرش بسوزه وبسازه وهیچ تلاشی برای بهترشدن وضع زندگیش نکنه.

روزگار با همه ی بدیها وخوبی هاش به سحر می گذشت واونم داشت خودش رو برای کنکور آماده می کرد،بیشتر از همیشه تلاش می کردوجزهدفش به چیز دیگه ای فکر نمی کرد،تا اینکه یه روز مادرش بیمار شد،البته اولش یه بیماری کوچیک بود که اون بهش توجهی نکرد وکم کم انقدر بزرگ شد که دیگه هیچ دکتری نمی تونست تشخیص بده چه بیمارییه واون مجبور شد به مدت دو ماه تو بیمارستان وتحت نظر پزشک باشه وتو این مدت سحر کمتر مادرش رو می دید، تا اینکه یه روز سحر در اوج ناباوری خبر مرگ مادرش رو شنید،مادری که تنها پناهش بود هروقت دلش میگرفت با اون درددل می کرد،هر جا می رفت وهر کاری می کرد واسه اون تعریف می کرد،مادری که با دیدن نمره های فرزندش قند تودلش آب میشد وبهش افتخارمیکرد و تشویقش میکرد...وحالا سحر برای همیشه تنها شده بود.

بعداز اون اتفاق سحر دیگه سحر همیشگی نبود،ازقبل بی حوصله تر بود ،نسبت به همه چیز بی حس شده بود ودیگه هیچ چی براش مهم نبود، دیگه حتی به درس خوندن هم علاقه ای نشون نمی دادومدرسه هم نمی رفت چون دیگه دلیلی برای درس خوندن نمی دید اون همیشه به شوق مادرش درس می خوند که حالا خدا اونو ازش گرفته بود...وچقدر بی رحمانه

 

 نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱۸ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        لحظه

راستی چرا؟

چرا همیشه از موقعیتی که درش قرار داریم لذت کافی رو نمی بریم وبعد که به یاد میاریم همیشه میگیم "یادش به خیر،چه روزی بود"

همین امروز افسوس دیروز رو می خوریم،اما آیا دیروز تو زمانش احساس خوشبختی کردیم؟

پس چرا همه چیزوهمه کس تا وقتی هستن برامون مهم نیستن،شاید نشه گفت مهم نیستن اما تا هستن به نبودنشون فکر نمی کنیم وقتی میرن تازه میفهمیم چه چیزی رو از دست دادیم!

اصلا" نمی خوام کس دیگه ای رو محکوم کنم،

خود من...چرا هیچوقت تو لحظه نیستم؟

چرا هیچوقت قدر لحظه ها و خوشی هامو نمیدونم؟

ما آدما یاد گرفتیم یا افسوس گذشته رو بخوریم یا حرص آینده رو،درصورتیکه مهمتراز همه این لحظه ست که داریم زندگی میکنیم،گذشته رفت،آینده هم چه بخوای چه نخوای میادومیره...

پس چرا خودمو درگیرشون کنم؟ می خوام ازهمین لحظه فقط در حال زندگی کنم،فقط در حال... وهمین لحظه را می ستایم.

 نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱٥ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط سپیده

نظرات ()

        No Air

But how do U expect me to live alone with just me?

Cause my world revolves around U its so hard for me to breathe

Tell me how im supposed to breathe with no air

 

 

 

 نوشته شده در  جمعه ۱۳۸٧/۱٠/۱۳ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط سپیده

نظرات ()

         

توی گفتن و نگفتن از چه روزایی گذشتم

انقده رفتم ورفتم ... انقده رفتم ورفتم... که هنوزم برنگشتم

 نوشته شده در  جمعه ۱۳۸٧/۱٠/۱۳ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط سپیده

نظرات ()

          درباره

I started a joke, which started the whole world crying…but I didn’t see that the joke was on ME… دنیا هر چه هست آسمان است.... روی این زمین هیچ خبری نیست.... اینجا از عشق خبری نیست.... این گناه ما نیست که عاشق نمی شویم، بلکه ما زمینی هستیم،زمینی ها عشق را نمی شناسند.... اعتراف می کنم که هرگز عشق را نشناخته و نمی فهمم فقط می توانم دوست بدارم....

           ناوبری
           نویسندگان

سپیده

          پیوندها



پسرونه(بردیا)
یه ثانیه (سیامک)
مطلوب(لیلا)
بارانی نگاهت کجاست؟
سپهر نصیری
غمکده(سپیده)
بانوی اردیبهشت
لبخند پر از اشک
فرشته ای زمینی
بامن از تنهاییات بگو
هرچی بخوای هست
عشقو ببین(دختر بهاری)
دختر شبهای شیشه ای (سپیده)
نوشته های فراموش شده(سهیل)
بستنی داغ(امید یگانه)
داغ تنهایی
کهنه درخت
دو دوست(مصطفی)
من و رویاهام(پریا)
موفقیت (juliet)
سطرهای سپید
سرگردون
پیشنهاد بی شرمانه
ساز خدا
نیمه
بهونه
فردا با تو (آرمان)
Helo2009 (سعید)

            آرشیو
آرشیو تاریخی
بهمن ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧

آرشیو موضوعی
 

            امکانات

طراح قالب: سپیده