زندگی من قصه ی تن بی برگ درختی شب زده و فسرده ی پاییز است.
تن یخ زده ام را به سختی درین سرمای کبود افراشته نگه داشته ام،
دستانم لمس و کرخ شده، توان نوشتن هم دیگر ندارم
افکارم منجمد شده
هیچ چیز را حس نمی کنم،
نه حس گریه دارم نه حس خنده....
آسمان که روزگاری برایم جلوه گاه ایثار بود،حالا زیبایی اش را از دست داده
چشم از آسمان گرفته ام
دیگر در شبانه هایم با ماه معاشقه ندارم
صدای سکوتم معمول تر از هر صدایی با گوشهایم اخت شده
اتاقم دیگر برایم نه فضای آرامش است نه دلتنگی
روح و تن بی حس....
**************************
پ.ن: من و تو اگه بخوایم می تونیم حتی آسمون ابری رو آفتابی ببینیم.
**************************
پ.ن:از حضور همه ی دوستان پوزش می طلبم اگه با خوندن نوشته هام افسرده می شین.جمله ی آخرم واسه این نوشتم که بدونین اونقدرام دلمرده نیستم...
دوستتون دارم
همیشه سبز و آفتابی باشید.